تا رهایی لحظه ای بیش باقی نمانده است!
بار دیگر پیله شکافته شد و من پروانه شدم. . .
زاده برگریزان ۹/۹/۱۳۸۸
از این همه، آن همه هر چه که هست، و یا آن چه که هستم برای توست!
مهم نیست! تو که بید لب حوض را به خاطرداری
همین امروز غروب، برایش دو شعر از نیما خواندم
او هم خم شد بر آب و گفت: گیسوانم را مثل افسانه بباف!
"سید علی صالحی"
وقتی تو نیستی من حزن هزار آسمان بی اردیبهشت را می گریم. . .
ببخش که عهد شکستم. . . بگذار حرف هایم نا گفته برای خودم بمانند. . .
خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه، از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه. . . ؟!
من جهان سومی
تو جهان اولی
میدانی چرا؟!
چون ماندن من تمدید شد اما ماندن تو، نه!
نمیدانم اگر روزی خاطرم در خاطرش گم شد؛ برایم المثنی می گیرد؟! کاش. . .
کم کم دارم از استعداد درخشان به استعداد پریشان تبدیل میشم!
خواستی برایم آنچه را که از تو خواستم؛ منت بر دلم گماردی،
دیگر روی نگاه کردنت را هم ندارم
این بار خودت را از خودت می خواهم.
لحظه ای به این دل بیچاره مینگری؟!
بدجور دلش گرفته!
این روزها کلیدسازها و قفل بازکن ها گران می گیرند.
نگاه تو برای این دل بس!
چقدر میگیری به این وامانده بنگری؟!
باید برای حاجت روایی دل سفره ای بگذارم، احساس را هم باید دعوت کنم تا باهم ختم دلتنگی بگیریم و دعای باران بخوانیم و " چقدر سخته " های دنیا را ذکر کنیم و یک دل سیر به حال این قلب تنها شده بگرییم. . .
مي دانم
در دفتر حضور و غياب امروز براي من ضربدر زده اند
اما
اين ها مهم نيست
باشد براي جبران تمام روزهايي كه آمدم و نبودي
اين كه تو در دفتر دلت برايم حاضر زده باشي
شايد تسكين دل بي قرارم شود. . .
بي وفاتر از آني كه يادم كني. . .
- گفت دونه ای ۳۰۰ تومن، من پولم کم بود.
- خوب؛ باشه خودم میرم ببینم چرا این قدر گرون شده!
- چرا نون شده دونه ای ۳۰۰ تومن؟!
- کی گفته؟
- شما به بچم گفتید!
نانوا می خندد.
نان صلواتی بود. . .
حالا نوبت توست. غرورم دیگر گردن کلفت تر از آن شده که بخواهد بشکند!
علف هرزه ی کین پوشانده ست
و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست!
سید مهدی شجاعی/ آئینه زار
دیگر حتی حوصله ای نیست که بیارامد لحظه ای. . .
بار و بنه ام را برای هجرت آماده کرده ام. این جا دیگر سرزمین من نیست. می خواهم به واحه ای بروم که در آن حد اقل وزن بودن احساس می شود!
شايد بد نباشه بعضي وقتا بعضيا روحم و سوهان بكشن بلكه همه ي بغض هام خالي بشه!
هميشه مي گفت" انگار حسرتاي دنيا تمومي نداره "
و من در جواب مي گفتم" دنيا كه حسرت نمي خوره، اين ماييم كه حسرت دنيا رو مي كشيم"
چقدر لذت مي برم از بي خداحافظي تموم كردن، اما اين دفعه كه براي اولين بار سنت شكني كردم و خيلي زود تر از چيزي كه فكر ميكرد ؛ وداع كردم؛ اون نامردي و بي انصافي رو فرياد زد و هنوز من منتظر شنيدن خداحافظ موندم. . .


