من جهان سومی
تو جهان اولی
میدانی چرا؟!
چون ماندن من تمدید شد اما ماندن تو، نه!
نمیدانم اگر روزی خاطرم در خاطرش گم شد؛ برایم المثنی می گیرد؟! کاش. . .
کم کم دارم از استعداد درخشان به استعداد پریشان تبدیل میشم!
خواستی برایم آنچه را که از تو خواستم؛ منت بر دلم گماردی،
دیگر روی نگاه کردنت را هم ندارم
این بار خودت را از خودت می خواهم.
لحظه ای به این دل بیچاره مینگری؟!
بدجور دلش گرفته!
این روزها کلیدسازها و قفل بازکن ها گران می گیرند.
نگاه تو برای این دل بس!
چقدر میگیری به این وامانده بنگری؟!
باید برای حاجت روایی دل سفره ای بگذارم، احساس را هم باید دعوت کنم تا باهم ختم دلتنگی بگیریم و دعای باران بخوانیم و " چقدر سخته " های دنیا را ذکر کنیم و یک دل سیر به حال این قلب تنها شده بگرییم. . .
مي دانم
در دفتر حضور و غياب امروز براي من ضربدر زده اند
اما
اين ها مهم نيست
باشد براي جبران تمام روزهايي كه آمدم و نبودي
اين كه تو در دفتر دلت برايم حاضر زده باشي
شايد تسكين دل بي قرارم شود. . .
بي وفاتر از آني كه يادم كني. . .
- گفت دونه ای ۳۰۰ تومن، من پولم کم بود.
- خوب؛ باشه خودم میرم ببینم چرا این قدر گرون شده!
- چرا نون شده دونه ای ۳۰۰ تومن؟!
- کی گفته؟
- شما به بچم گفتید!
نانوا می خندد.
نان صلواتی بود. . .
حالا نوبت توست. غرورم دیگر گردن کلفت تر از آن شده که بخواهد بشکند!
علف هرزه ی کین پوشانده ست
و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست!
سید مهدی شجاعی/ آئینه زار
دیگر حتی حوصله ای نیست که بیارامد لحظه ای. . .
بار و بنه ام را برای هجرت آماده کرده ام. این جا دیگر سرزمین من نیست. می خواهم به واحه ای بروم که در آن حد اقل وزن بودن احساس می شود!
شايد بد نباشه بعضي وقتا بعضيا روحم و سوهان بكشن بلكه همه ي بغض هام خالي بشه!
هميشه مي گفت" انگار حسرتاي دنيا تمومي نداره "
و من در جواب مي گفتم" دنيا كه حسرت نمي خوره، اين ماييم كه حسرت دنيا رو مي كشيم"
چقدر لذت مي برم از بي خداحافظي تموم كردن، اما اين دفعه كه براي اولين بار سنت شكني كردم و خيلي زود تر از چيزي كه فكر ميكرد ؛ وداع كردم؛ اون نامردي و بي انصافي رو فرياد زد و هنوز من منتظر شنيدن خداحافظ موندم. . .
صدایش زدم، برنگشت؛ با من قهر بود. حق داشت. وقتی کسی با نگاهش به توالتماس می کند و تو چشمی برای گشایش روزنه ی امید او نداری. . . وای بر من! حالا اگر خودم بودم. . . . به او چه بگویم؟ بگویم ما در خانه مان دکمه ی اضافی برای دریچه ی نگاه نداریم!
نور کاسه ی ماست همسایه زمین را سرکار گذاشته بود. قطعه الماس های قدیمی صندوقچه ی خاطرات را جدا کردم و چشمانش را گذاشتم. آه، وجدانم اعلام آزادی کرد.
بی وفاییم حدی دارد. مهتاب! نام تو را هم می توان دوست گذاشت! تو به من قول دادی! حالا نصف گناهم مال تو. صراط فقط برای من باریک نمی شود. می دانی چه شده؟ !
تو با رفتنت لشکریان تشعشعات مبارز را به جان زمینیان انداختی. صبح شد. لشکریان اماده مبارزه شدند. چند تا از این ها به دو الماس صندوقچه ی خاطرات اصابت کردند. پرتو آن ها قلب آدم برفی راشکافت. آدم برفی از شدت درد آب شد. آدم برفی ما هم در فراق یار سوخت!!!
کاش هیچ گاه برایش چشم نمی گذاشتم!
* * *
- cut!
- چرا خدا تا این جا رو که درست پیش رفتیم!
- نخیر! جمله ی آخر اشتباهه. اولا من برای شما چشم می ذارم و تعیین می کنم کی باید نگاه داشته باشه. دوما عشق یعنی همین. باید سوخت تا بفهمند زمانی عاشق بودی!
ما در این دنیا همه بازیگریم!
خیلی اصرار داشت متنش رو برام بخونه. با این که اصلا حوصله نداشتم؛ دلم نیومد دلش و بشکنم؛ بهش گفتم: باشه بخون. گلوش رو صاف کرد و با صدایی بلند شروع به خوندن کرد:
اصلا حوصله نداشت. از وقتی بهش دستور داده بودن" تو باید به جای چراغ مطالعه و مهتابی و لامپ و بخاری فقط یه شمع روشن کنی! " و بر خلاف زندانیای دیگه تو انفرادی بهش غذا هم نمی دادن؛ ترجیح داد یه اعتراض بنویسه:
تو رو خدا به من بگید گناهم چیه؟ باور می کنید نمی دونم. من نمی دونم برای چی شلاق می خورم. نمی دونم تو بازپرسی شما جواب کدوم سوال و باید بدم؟!
نامه رو تا کرد و از میله ی در بیرون انداخت. نگهبان نامه رو برداشت و برد. بعد یه ساعت یه کاغذ از لای در توی زندان افتاد که توش نوشته بود:
« من سرهنگم. دلم خیلی برات می سوزه. چون جرم تو دقیقا مثل همون جرمیه که من مدت ها پیش انجام دادم. می دونی جرمم چی بود. منم مثل تو معشوقه ام اون بالایی بود. زندانیم کردن. چون از شلاق خیلی می ترسیدم مجبور شدم به دروغ بگم: من عاشق زندانیام. تا من و رها کردن و گفتن چون عاشق اسرایی باید سرهنگ بشی.اما تو جسارتت از من بیش تره. تو هیچ وقت برای حفظ جونت تقیه نکردی. اگه می خوای برای یه بار دیگه هم که شده مظهر عشقت رو ببینی باید یه معشوقه ی زمینی پیدا کنی! »
عصبانی شده بود. فریاد زد: من معشوقه ی زمینی نمی خوام. برای من حکم حبس ابد صادر کنید. حکم صادر شد.
* * *
غروب بود و مامن نغمه های غریبانه اش پر صدا. تسبیحش را روی مشبک های ضریح گذاشت. شمع چشمانش می سوخت. دستش می لرزید. عصای چوبی در برف فرو می رفت. کلاه آدم برفی کم کم برای سرش بزرگ می شد. در این گیر و دار عشق و عرفان معرکه گرفته بودند. آسمان امان نمی داد.
عرفان روی تاب نشسته بود و عشق هلش می داد. هر دو در یک چیز مشترک بودند؛ « عین » . راز این حرف در چیست؟ « عین » یعنی عابد. عابدی عابر همان نزدیکی ها بود که معرکه را تماشا می کرد.
یک عمر با عشق زیست. امروز زائر مقبره ی عرفان است و به عرفان نزدیک.
غروب یک حسرت پاییزی
رهگذر غریبه
مجنونی که به لیلا پیوست
نویسنده ی زندانی
* * *
براش دست زدم و گفتم:
معرکه بود
زاده برگریزان


